نویسنده :
یاس - ساعت ۱٢:٢۸ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤
وقتی از پنجره دل
به آسمون آبی خوبیهایت می نگرم
احساسی در درونم می گوید
کاش وسعت آبی لحظه هایت
مال من بود

امشب قاصدک خیالم را فوت کرده ام،
دیدمش،
به سوى آسمان رفت،
ماه را پشت سر میگذارد و کهکشانها را رد خواهد کرد،
چشم انتظار باش!
نشانى تو را به او داده ام.
به او خوب گوش کن،
به تو خواهد گفت که چه اندازه دوستت دارم
نویسنده :
یاس - ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوتر های مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار !
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
خوش به حال من ، گرچه - در این روزگار -
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت - از آن می که می باید - تهی یست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
فریدون مشیری
نویسنده :
یاس - ساعت ۱٠:٥۱ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧
وقتی که دوستت دارم
گلها زیباترند و آفتاب درخشان تر
وقتی که دوستت دارم
درختان سرو بلندترند و آسمان آبی تر
بگذار دوستت بدارم
ببین که چگونه با عشق تو
همه فصلها بهار می شوند...
و چگونه دشتها سیراب می گردند...
بگذار دوستت بدارم
وقتی که دوستت دارم همه گلها سرخ می شوند
و دشت پر از عشق می گردد
بگذار دوستت بدارم وقتی که دوستت دارم...
ابرها شکوفا می شوند و از آسمان باران یاس می بارد
بگذار دوستت بدارم
ببین که چگونه با عشق تو
می پیوندم با خدا٬ آسمان و مهتاب
و چگونه زندگی دوباره در من آغاز می گردد...
بگذار دوستت بدارم

نویسنده :
یاس - ساعت ٤:٤٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
من افتخار دارم تا معجزه خدا را ببینم
من افتخار دارم صاحب عشقی دور اما عاشق باشم
صاحب دلی که هر لحظه با من است و برای من می تپد
من افتخار دارم تا بمیرم
برای دیدن این معجزه همه وجودم را فدا کنم
من معجزه عشق را هر روز در چشمان تو می بینم
هر روز در وجود تو احساس می کنم
تو دیوار فاصله ها را شکستی و دستان خسته ی مرا از
دورفشردی
فاصله ها در برابر معجزه تو به زانو درآمده اند
فاصله ها زانو زدند کنار کشیدن تا به شهر وصال برسی
تا تو برتر از شیرین و لیلی به اسطوره عشق مبدل شوی
من در آسمان ها به دنبال نور چشمان تو می گشتم
کنون تو در زمینی و در کنار من
و من افتخار دارم که معجزه خدا را در آغوش بکشم
و با افخار فریاد بزنم من معجزه عشق را دیدم
من هم به لطف معجزه عشق برتر از مجنون و فرهاد شدم
من امپراتورعشق و تو اسطوره عشق
این است دست مزد گریه های من و تو

نویسنده :
یاس - ساعت ۱:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠
مهربانم ای خوب:
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است ..
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند،
هر کجایی هستی،
به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد ..
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را،
به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد ..
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار،
یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح،
گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی ..
نویسنده :
یاس - ساعت ۸:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢
گنجشک به خدا گفت:
لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم،سرپناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت
کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟
خدا گفت:
ماری در راه لانه ات بود،تو خواب بودی،باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!!!
چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی
نویسنده :
یاس - ساعت ۱:٠٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱
و خداوند عشق را آفرید

الهی یکتایی – بی همتایی- قیوم و توانایی – بر همه چیز دانایی –در همه حال بینایی – از همه عیب مصفایی – از داشتن شریک مبرایی – شهنشاد فرمانروایی – معزز به تاج کبریایی – بالای تخت عرش معلایی – نه نیازمند مکانی نه آرزومند زمانی – نه کس به تو ماند – نه تو به کس مانی – پیداست که در میان جانی و جان جانانی
خدایا تو را دوست داریم
تو رادوست داریم که آسمان تنهایی مارا با مهربانی و لطافت پر مهرت آرام میکنی
خداوندا تو میدانی که جز عشق بی نام نشان است
توخود خالق عشقی پس مارا نیز عاشق گردان
به لطافت ستارگان تنهای آسمان شب
به قرائت آرام کلامت
به نجابت اشکهای غلطان بر گونه های گریان بنده های سراپاگناهت
وبه تمام خوبیهایت تو را سوگند می دهم که مارا تنها مگذار.
ماراتنها مگذار تا به آرامش حضورت بی نیاز شویم
دستان نحیفمان رادر غایت نیاز به سویت می کشانیم
چشمان گریانمان را ملتمسانه به درگاه بی شائبه ات می دوزیم
واز مناعت ذاتت میخواهم که ما را آرام گردانی تا در آرامش تو
عاشق شویم و عاشق بمانیم







یک روز خزان خواهد آمد با کولباری از لبخند ومن به انتظار آن خواهم ماند
برایت سبد سبد گل های شقایق وحشی را دست چین کرده ام
ازصدای طوفان نمی هراسم
کاش می دانستم که بی تو آهی هستم دردل شب
کاش می دیدی بی تومن دردم / سنگم / هیچم و
آهم...!